محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

524

آثار عجم ( فارسى )

اى دل از چنگ غم آن بت جنگى بگريز * چنگ‌سان در غم او اين همه اخروش مكن [ 325 f ] زره ، از موى به تن دارد و ز ابروى ، كمان * چشم بر ترك كماندار زره‌پوش مكن در يك از هر نگه او دو هزاران نيش است * هوس بوسه از آن لعل لب نوش مكن مست و مدهوشم از آن لب ، سخنِ تلخ مگوى * بيش از اين زهر به جام من مدهوش مكن گوهر اشك مرا بين و ز چشمم مفكن * سخن مدّعيان را گهر گوش مكن عهد كردى كه كُشى « فرصت » خود را روزى * فرصت ار يافتى ، آن عهد فراموش مكن « 1 » دلم از سينه بدان زلف گره‌گير ببردى * به چه تقصيرش از اين خانه به زنجير ببردى بگرفتى و ببردى دلم اى يار و ندانم ، * به چه جرمش بگرفتى به چه تقصير ببردى نه عجب گر كه ببردى دل من تازه جوان را * تو بدين حسن و جوانى دل صد پير ببردى گفته بودم كه به تدبير بگيرم سر زلفت * به نگاهى ز كفم رشتهء تدبير ببردى خواستم وصف لب لعل تو تقرير نمايم * سخنى گفتى و از ناطقه تقرير ببردى غمزه‌اى كردى و خون ريختى از خلق جهانى * گوى پيكار ز تركان تو به يك تير ببردى

--> ( 1 ) . رباعى از فقير مؤلف : خواهى كه به شرع عشق قاضى باشى * بايد به قضاى دهر راضى باشى در هر نفس از دست مده صحبت حال * كآسوده ز مستقبل و ماضى باشى